ز دست عافیت داغم سپند یأس پروردم
به این سوزی که من دارم مگر آتش کند سردم
بیدل آرامش واقعی را در دنیای مادی محال میداند و خود را برای به دست آوردن آن مأیوس و ناتوان احساس میکند و تنها مرگ را راه رهاییبخش میپندارد.
در مصرع اول بیدل از نرسیدن به عافیت حقیقی در دنیای مادی مینالد و کلمۀ داغ بودن دلالت به خشم و ناراحتی میکند و از آنجائیکه سرخورده شده است؛ سپند داغ یأس ونومیدی را در وجود خود میپروراند و با هر بالا پریدن آن سپند یأس، ناراحتی جانکاه به او دست میدهد.
در مصرع دوم نهایت سوختن و ناراحتی خود را به تصویر میکشد. همانطوریکه سپند با چند بالا پریدن که بیدل آنرا سپند داغ مینامد، در فرجام خاکستر، سرد و خموش میشود، انسان نیز درین دنیای مادی پر از آتش، با مردن و مرگ، از ناراحتیها نجات مییابد و سرد (خموش) میشود.
این بیت اوج نبوغ بلاغت شعری بیدل را نشان میدهد؛ زیرا چنان استادانه میان واژههای متضاد روابط ایجاد نموده است که امریست دشوار. میان یأس و سرد بودن و هکذا تشبیه انسان به سپند روابط زیبا و ظریفانۀ خلق نموده است. انسان مأیوس کسی است که به هدف نمیرسد و دل سرد میشود. همچنان انسان هممانند سپند چند روزی در کورۀ دنیا داغ و در حال تپیدن است و بعد خاکستر و سرد میشود. از همه جالبتر اینکه آتش ماهیت سوزاندن دارد و چطور باعث سرد شدن میشود. یعنی بیدل چطور دو واژۀ متضاد را با هم آشتی داده است؟
پاسخ آن این است که تنها آتش است که باعث خاکستر شدن سپند میشود و آنرا سرد و خموش میسازد و تشبیه دنیای مادی به سپند نیز خیلی محکم و استوار است؛ زیرا وقتی انسان میمیرد اول جسدش سرد و خموش میشود. یعنی همین دنیای مادی که ماهیت آتشین دارد، روزی باعث سرد شدن و مرگ انسان شده و او را به سوی نیستی میکشاند. به عبارت دیگر، در بطن آتش، سردی وجود دارد و این است دیالکتیک آتش و سرد شدن!
