مرآت معنی ما چون سایه داشت زنگی
خورشید التفاتش از ما زدود ما را
در این بیت بیدل از دو وضعیت حرف میزند: پیش از رسیدن به ذات یکتا و پس از آن. مصرع اول وضعیت پیش از رسیدن به ذات یکتا و حالتی که عارف هنوز دلش از آلودگیهای دنیای مادی و نفسانی پاک نشده است، حرف میزند. در مصرع اول کلمۀ «ما» آمده که جمع متکلم است و میتوان آن را اینطور نشان داد: من+او کلمۀ «ما» این را نشان میدهد که هنوز من + او به وحدت نرسیده است و هر کدام دارای هویت مستقل و جدا از هم میباشد.
در مصرع اول بیدل خود (من خود) را چون زنگِ آیینه (مرآت) میپندارد که سایهای بر شناخت از ذات یکتا «هو» میاندازد و مانع رسیدن «ما» به هستی مطلق میشود و خود را ظاهراً جدا از ذات یکتا نشان میدهد. بیدل از شعرای وحدت الوجودی است هرچند خود را پیوسته با ذات یکتا میداند اما این رنگ سیاۀ زنگ نفس را مانع این به هم رسیدن میداند.
مصرع دوم پس از رسیدن به ذات یکتا حرف میزند که التفات، توجه و نگریستن «هو» چون خورشید وقتی به آیینۀ «ما» میتابد دیگر زنگِ من، رنگ میبازد و تنها نور او باقی میماند. یا وقتی خورشید ذات یکتا به آیینهای که هرچند زنگ زده باشد، همه یک رنگ میشود و من (زنگ) زدوده و منتفی میشود و در نور هستی مطلق به وحدت میرسد.
این بیت اوج بلاغت شعری بیدل را به نمایش میگذارد، زیرا این خاصیت نور خورشید است، وقتی به آیینه هرچند زنگ زده بتابد، همه یک رنگ معلوم میشود و به اثر انعکاس نور، داغهای سیاهی که به اثر زنگ در آیینه بهوجود آمده است، برطرف میگردد.
قابل یاد دهانی است که در راه رسیدن به ذات یکتا، تنها تلاش عارف کافی نیست؛ بل عنایت و توجه ذات یکتا نیز شرط است. التفاتش با «ش» دلالت به شخص غایب مفرد میکند و چون از ضمیر متکلم جمع «ما» نیز یاد شده است، پس با درنظرداشت مفاد این بیت اینطور نتیجه میگیرم که «من» زدوده میشود و صرف «هو» باقی میماند.
