آنکه در یکتاییش وهم دویی را راه نیست
چون کنم یادش مقابل میشوم با عالمی
بیدل از موجود حقیقی و مطلق حرف میزند. موجودی که همۀ عالم تجلی و حقیقتنمای اوست. این وجود مطلق را حدود و مرزی نیست که سلطنت وجود مطلق دیگر در آخر آن آغاز شود. همه از او فیض وجودی میگیرند و اعتبار خود را از او کسب میکنند. وحدت حاکم است نه اتحاد. زیرا در اتحاد هویت حقیقی هر موجود حفظ است، اما در وحدت، یکتایی است. به تعبیر بیدل حتا وهم که نسبت به شک، ظن، یقین به مراتب پایینتر است، در آن راه ندارد.
مصرع اول از «بود» حرف میزند و مصرع دوم از «نمود». وقتی یادی از «هو»، عنقا یا کنز مخفی میکند، با عالمی مقابل میشود. اگر ظاهر بیت را درنظر بگیریم، ما داریم به یک تناقض روبرو میشویم. از یک سو از یکتایی حرف میزند از سوی دیگر از عالم که ماهیتش کثرت است. چگونه مفهوم مصرعهای اول و دوم جمع میشود؟ با مفهوم وحدت و بحث تجلی. آنچه برای عارف خود را مینماید، تجلی از اسمای «هو»ست که اعتبار خود را از آن وجود حقیقی گرفته است. ماهیت این عالم اعتباری است. البته وهمی نیست بلکه حقیقتنماست.
تفاوت میان وهم و حقیقت نماست به سان سراب و تمثال. همین قدر مختصر گویم، باریکی آن مخاطب تیزفهم دریابد. عارف به آن «بود» نمیرسد، آنچه پر میزند در «نمود» است که همانا تجلی اسمای ذات اقدس است. به همین دلیل از منظر معرفتشناسی عرفانی، شناخت عارف از «هو» نسبی و ناکامل است. مطلق نیست، زیرا موجود اعتباری به کنه موجود حقیقی نمیرسد.
در این بیت، سه موجود نهفته است. «هو»، عالم و نفس عارف. عارف بیان کرد که «هو» موجود حقیقی است. عالم موجود اعتباری است. «من» عارف چیست؟ منیت عارف نیز وجود اعتباری دارد به همین دلیل میلان دارد به وجود حقیقی. عارف هرزمانی به ماهیت وجودی خود پی میبرد، دیگر خودخواه نمیشود بل دیگرخواه میشود و آن دیگر، چیزی نیست به جز: «هو»
