تحیر شد دلیلم در سواد دشت آگاهی
همان تار نگاهم جاده بود آنجا که من رفتم
بیدل از سعی و تلاشهای عقل و دلیل حرف میزند که در نهایت به سرگشتگی و درماندگی میانجامد. او عقل را که منبع دلیل بافی و معلوم کردن مجهولها میداند در فرجام در دشت سیاه آگاهی آنرا درمانده و سرگشته مییابد.
بیدل از پارادوکسیکال زیبایی در این بیت کار میگیرد: سواد دشت آگاهی. آگاهی که نماد روشنی است او برخلاف تعبیر عام از سیاهی آگاهی یاد میکند. این تعبیر معنای شناختهای عقلی و فلسفی را به خوبی میرساند، دنیای نمیدانمها. پرسشهای فلسفی پایانی ندارد و مانند دشت بیکران است و از سوی دیگر، در بطن هر معلومی یک دنیا سیاهی مجهول نهفته است.
مصرع دوم از مسیری حرف میزند که به سواد دشت آگاهی منتهی میشود. بیدل از تنگ و باریک بودن وسعت نگاه و شناختهای عقلی حرف میزند که مانند تار است. از سوی دیگر قیرگون بودن جاده و تشبیه آن به نگاه، تداعی این معنا است که این نگاه در پهلوی باریک، تاریک نیز است.
جان کلام این است که شناختهای ناشی از عقل جزوی یا عقل تن، گرفتار نگاههای باریک و تاریک یا ابزارهای محدود، و سیاه بودن یا مجهول بودن آگاهی فلسفی فی نفسه است. در این بیت میان دلیل و جاده رابطۀ مفهومی وجود دارد، زیرا جاده نیز نشانۀ رهنما است و دلیل همچنان.
