یک قفس قمریست از شور جنونخاکسترم
چون نگه در سرمه هم میبالد آوازم هنوز
بیدل از شورِ درونی خود که ناشی از حال عرفانی وی است، یاد میکند. حال عرفانیی که او را به وجد آورده و بیخود کرده است. در مصرع اول از «جنونخاکسترم» یاد میکند. به باور من مقصد از این ترکیب، شورمندی و بیخودی توأم با تواضع و ستر حال است؛ زیرا در ادبیات عرفانی، خاکستر نماد تواضع و خاکساری است. یعنی با پیدایش این حال عرفانی، عارف غره نمیشود.
این شورمندیی است که مانند یک قفس قمری، با صدای پرسوز و دلنوازش، در درونش به صدا درآمده و صرف خودش از آن تجربۀ عرفانی واقف است و نمیخواهد از آن شهود درونی خود پرده بردارد؛ زیرا برخلاف ادب عرفانی است. آن جنونی که مانند کوغ آتش در سینهاش نهفته است.
در مصرع دومی نیز از آن شورمندی و آواز درونی خود یاد میکند. این خاصیت سرمه است که سبب روشنی دید و برعکس باعث بندش و خفه شدن آواز میشود. حالا چطور امکان دارد که سرمه باعث بالیدن و بیشتر قد کشیدن آواز شود؟ بیدل با یک حسآمیزی ظریف میان «نگه = نظر» و «آواز» خواسته است مفهوم مصرع اول را به تصویر کشد. سرمه که باعث بند شدن آواز بیرونی میشود، پس مقصد بیدل کدام آواز است؟ یک کلمه: آواز درونی. یعنی همانطوریکه سرمه بینایی و دید چشم را روشنی بیشتر میبخشد، سرمه خوردن که ظاهراً باعث بندش آواز میشود، این خاموشی و سکوت ناشی از سرمه خوردن، باعث بالیدن و قد کشیدن آواز درونی میشود. یعنی وقتی عارف به مراقبت میرود و خاموشی ناشی از این مراقبت او را به حال عرفانی مواجه میسازد که با دیدنش، شورمندیاش را در درونش به صدا در میآورد. در این بیت میان خاکستر سرمه خوردن، میان قمری و خاکستر رابطۀ مفهومی زیبا وجود دارد.
