خانه ادبیات
دسته‌بندی:

ادبیات

توسط محمد قاسم رحمانی

آن پری گویند شب خندید بر فریاد ما ای فراموشی تو شاید داده باشی یاد …

توسط محمد قاسم رحمانی

از بس که معنی‌ام رقمی جز هوا نداشت گردون به نقطهٔ شررم انتخاب داد از …

توسط محمد قاسم رحمانی

سوختن منت گداز چاره‌فرمایان مباد جز به مهتابم به هر جا می‌نشانی مرهمی‌ست «بیدل» دل …

توسط محمد قاسم رحمانی

بی‌نیازی‌های خوبان میل قتل کس نداشت خشکسالی بر حنا زد کز هوس خون ریختند در …

توسط محمد قاسم رحمانی

عمری به هوا شبنم ما هرزه ‌دوی‌کرد آخر ز حیا آبله‌ پا شد چه بجا …

توسط محمد قاسم رحمانی

بسکه از طرز خرامت جلوهٔ مستانه ریخت رنگ از روی چمن چون باده ازپیمانه ریخت …

توسط محمد قاسم رحمانی

خاک می‌باید شدن در معبد تسلیم عشق گر همه آب است اینجا بی‌تیمم پاک نیست …

توسط محمد قاسم رحمانی

پی اشک من ندانم به‌کجا رسیده باشد ز پی‌ات دویدنی داشت به رهی چکیده باشد …

توسط محمد قاسم رحمانی

این زمان از سرمه می‌باید سراغ دل‌ گرفت جام‌ ما عمری‌ست‌ از چشم‌ صدا افتاده …

توسط محمد قاسم رحمانی

اسرار دهانت به تأمّل نتوان یافت از فکر، کسی پی نبرد راه عدم را الحق …

توسط محمد قاسم رحمانی

یکتایی آفرید لب خودستای عشق در نقطهٔ دهن الفی داشت میم ما در این بیت …

توسط محمد قاسم رحمانی

به عریانی خیالم ناز چندین پیرهن دارد سواد فقر پرورده‌ست یکسر در شب عیدم عرفا، …