نخواندم غیر درس بینشانی
ورقهای کتابم بال عنقاست
عدم فارغ از هویت عارف است. آنجا همه از «هو»ست. تنوع وجودی نیست. عالم وحدت است. عالم وحدت، بیانتهاست. آنچه بیانتهاست، مکانمند و زمانمند نیست. آنچه فرازمانی و فرامکانی است، تعینناپذیر است. آنچه تعینناپذیر است، به زبان نمیگنجد. یعنی زبانمند نیست.
آنچه به زبان نمیآید، بینشان است. آنچه بینشان است، رازآلود است. آنچه رازآلود باشد، به همه انتقالپذیر نیست. در این بیت، بیدل از تجربههای عرفانیاش یاد میکند از پرزنیهایش در عدم و وحدت. مقصد از درس همان معرفت است. وی معرفت حقیقی را ناشی از تجربههای عرفانیاش میداند. در مصرع دوم ماحصل آن معرفت را بیان میکند که ورقهای کتاب آن از بال عنقاست.
عنقا پرندۀ افسانهای است که وجود حقیقی ندارد. بادرنظرداشت استنتاج بالا، معانی عالم وحدت، اگر به لفظ نگاشته شود، چنان بالا است که اولاً در قید نمیآید و ثانیاً آنچه از آن عالم نگاشته شود همچون بال عنقا، قابل دید و بیان نیست. گویی کان لم یکن است.
