با هر کمالت اندکی ديوانگی خوش است
گيرم که عقل کل شدهای بیجنون مباش
«بیدل»
(۱)
امروز اتفاقا با دوستی در مورد اراسموس و مور حرف میزدیم. این بیت بیدل در ذهنم تداعی شد.
۱- نقطۀ مقابل عقل، دیوانگی یا جنون است. به باور من عقل توانایی و ظرفیت شناخت قوانین بقا و به کارگیری آن است. خوبی یا بدی، سود یا زیان همه بستگی به بقای آدمی دارد. حس بقاخواهی آدمی موجب کنجکاوی انسان میشود. کنجکاوی موجب توسعۀ دایرۀ شناخت آدمی میشود. شناخت آدمی انسان را مجهز میکند تا سوژۀ شناخت را تحت سیطرۀ و منفعت خود قرار دهد. پس شناخت قدرت میآفریند. عقل برای آدمی ظرفیت شناخت را میدهد. این ظرفیت شناخت برای انسان دیوانه محدود است.
۲- شناخت ماحصل مواجهه یک انسان با درون و بیرونش است. در مواجهه با بیرون گاهی مستقیم است و گاهی با بهرهگیری از تجربه و شناخت دیگران . انسان عاقل از چنان نیرو و ظرفیت برخوردار است تا از شناخت و تجربۀ دیگران بیشتر بهره ببرد. البته توانایی تحلیل و درونی کردن شناخت و تجربۀ دیگران را دارد. انسان دیوانه ظرفیت برقراری روابط معرفتی با دیگران و تحلیل آن را ندارد. صرف با آنچه مستقیماً مواجه میشود، منبع شناختش است و بر بنیاد آن داوری میکند. پس منبع شناختش، احساسش است.
۳- حس بقاخواهی آدمی نسبی است چون شناخت آدمی نسبی است. پس عقلانیت آدمی نیز زمانمند و مکامند است. یعنی کارهایی در یک زمان خردمندانه بوده، اما در یک زمان دیگر چنین نیست. شناختها قاعدههایی کلی است که به همه قضایای جدید قابل تطبیق نیست. گاهی انسان با امری مواجه میشود که آن قواعد کلی بر آن قابل تطبیق نیست. پس مجبور میشود دست به داوری شخصی بزند. پس آنچه عقلانیت را به چالش میکشاند احساسی است که از مواجهه مستقیم انسان با درون و بیرونش به دست میآید. پس نقطۀ مقابل عقلانیت، احساسگرایی است. هماره رابطۀ دیالکتیک میان این دو وجود دارد. این رابطۀ دیالکتیک برای توسعۀ شناخت انسان ضروری است.
۴- بیدل باورمند به نسبی بودن دایرۀ شناخت و درنتیجه عقل انسان است. انسان موجود ایستا نیست بل هرلحظه در حال «شدن» است. در این بیت «کمال» به معنای معرفت و فضلیت آدمی است. از آنجاییکه نفس انسان نسبی است و هرلحظه در حال استکمال، پس این کمال یا معرفت نیز نسبی است. پس برای گسترش توسعۀ دایرۀ شناخت آدمی نیاز است که از برآیند مواجهه انسان با بیرون و درونش نیز بهره ببرد.
۵- از آنجاییکه صرف دیوانه صرف از احساس خود کار میگیرد، این حالت را به دیوانگی تشبیه کرده است. پس انسان اگر خود را عقل کل هم بپندارد، از به چالش کشیدن شناخت و عقلانیت خود بینیاز نیست. وقتی یک امر خردمندانه در وهلۀ نخست به چالش کشیده میشود، آن را دیوانگی میدانند تا اینکه پی ببرند که این چالش کشیدن امر ضروری بوده است و خود امر خردمندانه. این روند دیالکتیک ادامه دارد.
۶- تعبیر عرفانیتر آن این است که کمالات آدمی که ناشی از عقل ابزاری است، نسبی است. عرفان فردیت انسان را چنان پرورش میدهد که او را به کنه امور مواجه میسازد. بریدن از منیت را عرفا، به جنون یا بیخودی یا دیوانگی تشبیه میکنند. یعنی بقای آدمی صرف با عقل ابزاری ممکن نیست، بل باید به شناختهای فراعقلی نیز دست یافت.
(۲)
رابطه میان عقل و احساسگرایی و به تبع آن عاقل و دیوانه نیاز به وضاحتی داشت که موجب اطالۀ یادداشت قبلی میشد.
۱- در یادداشتی قبلی عقل به توانایی و ظرفیت شناخت قوانین بقا و بهکارگیری آن تعریف گردید. عقل با شناخت رابطه دارد زیرا تمییز خوبی و بدی یا سود و زیان مرتبط به بقای آدمی نیاز به شناخت دارد.
۲- منبع شناخت مواجهه انسان با درون و بیرونش است. درون انسان نیز بیارتباط با بیرونش نیست. امّا وقتی درون انسان میگوییم به آن شناختهای بیرونی اطلاق میگردد که تفسیر و تحلیل شده اند و شخص با آن شناختها رابطۀ همدلی و شخصی پیدا میکند. مواجهه انسان با بیرون گاهی بیواسطه است و گاهی باواسطه. بیواسطه یعنی ما به انسان و جهان نگاه میاندازیم به چیزهایی متوجه میشویم که دایرۀ شناخت ما را میگستراند. باواسطه یعنی ما انسان و جهان را با عینک شناخت دیگران میبینیم. شناخت و تجربۀ دیگران موجب گسترش شناخت ما میشود.
۳- انسان عاقل مجهز به هر سه نوع شناخت است. شناختهایی که قبلاً درونی کرده، شناخت بیواسطه و شناخت باواسطه. پس برای انسان عاقل نیاز است که ظرفیت حافظه شناختها را داشته باشد. سپس در مواجهه با هرسه نوع شناخت، قدرت تحلیل آنها را داشته باشد. یعنی برای تمییز خوبی و بدی کدام شناخت را اساس قرار دهد برمبنای آن رفتار کند. در نهایت قدرت توجیه رفتار خود را داشته باشد که موجب اقناع یکعده شود. یعنی بتواند میان رفتار خود و دیگران رابطۀ بین الاذهانی یا حس مشترک ایجاد کند. در مقابل، انسان دیوانه اولاً از تمرکز و حافظهای برخوردار نیست. تحلیلش از سه نوع شناخت خیلی ضعیف و اندک است. همچنان وی قدرت توجیه رفتارش را ندارد.
۴- غالب انسانها میان دو نهایت قرار دارند: دیوانگی و نبوغ. غالب انسانها برای بقای خود به شناختهای بین الاذهانی رسیده اند. این شناختهای بین الاذهانی که تمییز میان خوبی و بدی یا سود و زیان را میکند، عقل مینامند. کسی که خلاف قاعدهها رفتار کند به آن کژاندیشی یا کژرفتاری یا نهایتاً دیوانه میگویند. کم نیستند افرادی که نبوغ داشتند و در اوایل به آنها برچسب دیوانگی میزدند. احساس نقطۀ مقابل عقل است. انسانها ذاتاً قدرت تحلیل، تفسیر، توجیه، کلیتسازی را دارد. عقل جنبۀ جمعی و بین الاذهانی دارد. عقل آدمی محصول حس مشترک و تکامل بشری است. البته در برخی موارد هنوز تمییز ما از خوبی و بدی مکانمند و زمانمند است. البتۀ انسانها به سوی وحدت در حرکت اند.
۵- دیوانهها از آنجاییکه از حافظه و قدرت تحلیل کافی برخوردار نیستند، ناگزیر آنچه را صرفاً به گونۀ مستقیم احساس میکند ملاک داوری خود قرار میدهند. این احساس در برابر هژمونی عقل که در ذهن انسانها به گونۀ عمودی (از اول پیدایش انسانها تا امروز) افقی ( همه انسانها امروز) پرورش یافته است، تاب نمیآورد. انسانهای دیگر آن فرد را که قدرت شکستن هژمونی عقل را ندارد، دیوانه خطاب میکنند.
۶- نابغهها از آنجاییکه از حافظه و قدرت تحلیلی بالایی برخوردار اند، در مواجهه با بیرون به شناختهایی بیواسطهای دست مییابند که عقل دیگران به آن نمیرسد و به وجه بهتر سود و زیان را تعریف میکنند. برمبنای آن مواجهه نظام شناخت درونی خود و بیرون را میخواهند تغییر دهند. برای این کار از قدرت توجیهگیری و استدلال بالایی برخوردار اند که گاهی قابل درک برای دیگران نیست.
