گردلی داری تو همخونساز و صاحبنشئه باش
میشدن مخصوص نبود دانهٔ انگور را
«دل» نزد عرفا از جایگاهی ویژه برخوردار است. از طریق آیینهکردن دل است که عارف به تجربههای عرفانی دست پیدا میکند. البته مفهوم دلی که عرفا از آن یاد میکند آن قلب بیولوژیک نیست امّا بیربط از آن نیز نیست. در مصرع اول از دو ترکیبی یاد شده است که درخور توجه است: خونساز و صاحبنشئه. یکی از وظایف قلب پمپ کردن خون به تمام بدن است و بیدل آن را به خونساز تشبیه کرده است. قلب عضو حیاتی بدن است و خون نیز برای حیات آدمی ضروری است. برای زنده نگهداشتن دل از نظر عرفانی باید دل ظرفیت زندهنگهداشتن و ظرفیت تجلیاتی عرفانی را پیدا کند. به همین دلیل دل باید همیشه پاک نگه داشته شود تا جریان خونسازی آن مختل نشود. دل با عشق الهی همان نقش خونساز بودنش محفوظ میشود. نشئه به معنای سکر، مستی و بیخودی است. بیدل به در مصرع اول به صاحبنشئه اشاره میکند. یعنی همیشه استعدادی برای بیخودی و عدم در دل عارف موجود باشد نه اینکه با یک حال عرفانی نشئه و بیخود شود. کما اینکه شراب خود نشئه نمیکند، بل صاحبنشئه است. در مصرع اول، مقصد از دل داشتن ظرفیتی است برای سیر سلوک و هدف از آن اهل دل بودن است.
مصرع دوم، مضمون مصرع اول به به تصویر میکشد. می شدن مخصوص دانۀ انگور نیست، بل این ظرفیت بیخودی در وجود آدمی نیز نهفته است. همانگونه که انگور تحول درونی را تجربه کرده به «می» مبدل میشود، انسان نیز برای قرب الهی نیاز به تحول درونی دارد. انسان میتواند شراب بیخودی را در درون خود پخته کند. پس بیخودی مخصوص انگور نیست، دل آدمی آیینۀ پذیرش تجلیات الهی است که سرشار از بیخودی است و درین عدم، هستی است. با «مَی» بیخودی میتوان از «من» رفت.
تشبیه انسان به انگور، بیحد زیبا است؛ زیرا انگور تا پخته نشود از آن شراب نسازند و آدمی نیز تا به پختگی نرسد، سزاوار ورود به مرحلۀ بیخودی نیست. از سوی دیگر، ارتباط میان رنگ خون و شراب درین بیت، زیبا و بلیغ است.
