این زمان از سرمه میباید سراغ دل گرفت
جام ما عمریست از چشم صدا افتاده است
یکی از بلنددستیهای بیدل، کشف روابط ظریف میان پدیدهها و استفادۀ خیلیها شاعرانه از آن است. او از چنین روابط میان مفاهیم و پدیدههای هرچند تکراری در اشعارش، هربار با نگاههای نو و شستهشده، تصویر محکم شعری را میبافد.
از میان چنین پیوندها، میتوان از «دل» و «سرمه» یاد نمود که بیدل به کرآت از آن در اشعارش استفاده نموده است که چند نمونهای در زیر نوشته شده است:
کجا رویمکه بیداد دل رسد به شنیدن
به سرمه داد نگاهش غبار شیون ما را
لب اهل زبان نتوان به مهر خامشی بستن
قلم از سرمه خوردن کم نسازد نالهٔ دل را
داغ حسرت سرمه گرداند به دلها ناله را
بر لب آواز شکستن نیست جام لاله را
طوریکه دیده میشود، بیدل رابطه میان «دل» و «سرمه» را در مضامین و تصاویر گوناگون ریخته است و از هر بیتش با وجود رابطههای ثابت، بوی «نو بودن» به مشام می رسد.
بادرنظرداشت این ابیات، بیت فوق الذکر را میتوان به دو گونه تأویل نمود:
۱) در مصرع اول او به طور کنایهآمیز از جستجو و سراغ گرفتن دل از سرمه یاد میکند. یعنی وقتی یک فرد سرمه میخورد، صدایش خاموش میشود و دیگر از حرف زدن و ناله کردن میماند. بیدل خواسته است صدا و نالههای دلش را به نحوی با این سرمه خوردن ارتباط بدهد. یعنی گویا دل آنقدر سرمهآلود شده است، که هیچ صدای از آن برنمیخیزد. سراغ گرفتن دل از سرمه، خاموشی و نارسایی صدای دل را در ذهن تداعی میکند. به یک تعبیر دیگر، دل توان رساندن نالهها را به «هو» ندارد.
مصرع دوم، مضمون مصرع اول را به تصویر میکشد. در این مصرع، بیدل خود را چون جام میپندارد که دیگر از صدای ریختن «می» تهی شده است. «چشم صدا» دلالت به صدای مَی کند حین ریختن می به جام. در این مصرع ، موج ریختن می را به موج نگاه و رنگ می را به رنگ چشم به کار برده شده است و بیدل با یک حسآمیزی ظریف از آن به «چشم صدا» یاد نموده است که ترکیبی بیسابقه و منحصر به فرد بیدل است.
۲) در مصرع اول، از آنجاییکه دل از تجلی ذات یکتا به دور مانده است برای جستجوی آن از بس که تاریک است باید سرمه به چشم زد. مصرع دوم به این معنی که این جام که هدف آن دل است، از چشم صدا که همانا عالم بیخودی عرفانی و الهام است، افتاده است، شاید با زدن سرمه به چشم، آن را پیدا کرد. تاریکی سرمه با می ، جام و دل رابطۀ مفهومی با در نظرداشت این تأویل با هم دارند.
با درنظرداشت این دو تأویل، جان کلام اینکه، در این بیت بیدل خود را در حالت انقطاع عرفانی میبیند، از نارساییهای نالههای خود به معشوق یاد میکند که مورد توجه او قرار نگرفته و نگاهی به آن نالههای دلش نمیاندازد. او خود را همچنان چون جامی تهیشده از بیخودی عرفانی میداند که از دریای رحمت تجلیهای ذات یکتا به دور است.
