نَفَس پر میزند چون صبح دستی در گریبان زن
که فرصت دامن دیگر ندارد تا به جنگ افتد
از نظر عرفا زندگی انسان خیلی کوتاه و گذرا است و باید از هر لحظه آن استفاده بهینه شود. بیدل نیز این نظر عرفا را در قالب شعری می آورد و با تصویر ناب و زیبا، این مفهوم بلند عرفانی را بازگو می کند.
در مصرع اول بیدل، نَفَس را که نماد زندگی است به صبح تشبیه نموده است و این تشبیه زیبای است، زیرا نفس کشیدن به هستی انسان معنا میبخشد. به تعبیر دیگر انسان با نفس کشیدن، زنده بودنش آشکار میشود و دمیدن صبح نیز آن پردۀ سیاه شب را که تمام هستی را در خود پنهان نموده است، بر می دارد و آنچه “هست” نمایان میشود و برای انسانها صبح نماد هستی است که از خواب بر میخیزد و برای زندگی تلاش میکند. از جانب دیگر با هر نفس کشیدن، هوای از دهن انسان خارج میشود که این خارج شدن را به پر زدن تشبیه نموده است، که این به پرهای سپید نور آفتاب با دمیدن صبح میماند. این بیت از این آیت قرآن کریم نیز “و الصبح اذا تنفس” الهام گرفته است.
در مصرع اول بیدل میخواهد بگوید همانطوریکه صبح با دل روشن از آفتاب، دست به گریبان سیاه شب میزند و آن را میدرد، انسان نیز باید اول چون صبح دلش روشن شود و با هر نفس کشیدن، گریبان مکدر و سیاۀ دنیای مادی را بدَرَد.
مصرع دوم از کمفرصتی حرف میزند و از مخاطب میطلبد، در تحقق امر نهفته در مصرع اول، فرصت را از دست ندهد . «فرصت دامن دیگر ندارد» یعنی فرصتی دیگر برای انسان مهیا نمیشود که خود را از سیاهیهای دنیای نفس و خودخواهیها برهاند. همانطوریکه برای صبح فرصت زیادی نیست که با شب بجنگد. بناً انسان باید از هر لحظۀ خود برای مجادله با نفس استفاده نماید؛ در غیر آن زمانی خواهد رسید که فرصتها از دست خواهد رفت و در ورطۀ سیاهی دنیای مادی گیر خواهد ماند و راهی برای نجات نخواهد داشت.
این بیت اوج بلاغت شعری بیدل را به نمایش میگذارد، زیرا وقتی صبح میدمد، نور خورشید با خود یک نوع سرخی دارد و وقتی بیدل از جنگ صبح و شب حرف میزند، از یک طرف صبح، گریبان سیاه شب را میدرد و هر جنگی معمولاً خونریزی با خود دارد، پس طبیعة آن سرخی نور خورشید نیز در ذهن تداعی میشود. این خود نشان میدهد که بافت تصاویر در اشعار بیدل خیلیها محکم و بلیغ است.
