خانه ادبیات
دسته‌بندی:

ادبیات

توسط محمد قاسم رحمانی

افسردگی‌ گل نکشد آفت چیدن بیدل چقدر گردش رنگست حصارم از نظر عرفا، اصل انسان …

توسط محمد قاسم رحمانی

نَفَس پر می‌زند چون صبح دستی در گریبان زن که فرصت دامن دیگر ندارد تا …

توسط محمد قاسم رحمانی

سجدهٔ سنگین‌دلان آیینه‌ٔ نامحرمی است میل آهن‌ گر دوتا شد حلقه‌ٔ در می‌شود سجده قریب‌ترین …

توسط محمد قاسم رحمانی

مستقبل این محفل جز قصۀ ماضی نیست تا صبح دم محشر دی خفته به فرداها …

توسط محمد قاسم رحمانی

جوش خزانم آیینه‌دار بهار اوست نظَاره کن ز چاک کتان ماهتاب را در مصرع اول …

توسط محمد قاسم رحمانی

آبیار چمن رنگ، سراب است اینجا در گل خندۀ تصویر گلاب است اینجا از نظر …

توسط محمد قاسم رحمانی

مخور ای شمع از هستی فریب مجلس‌آرایی که یک‌گردن نمی‌ارزد به چندین سربریدن‌ها بیدل زندگی …

توسط محمد قاسم رحمانی

عبارت محرمی بی‌حاصل از معنی نمی‌باشد به لیلی چشم واکن گر توانی دید محمل را …

توسط محمد قاسم رحمانی

جهان‌، جنون بهار غفلت‌، ز نرگس سرمه‌ساش دارد ز هر بن مو به خواب نازیم …

توسط محمد قاسم رحمانی

دوش در طوفان نوميدی تلاطم کرد آه کشتی دل بود بی‌لنگر نمی‌دانم چه شد عرفا …

توسط محمد قاسم رحمانی

دلی دارم که غیر از غنچه‌بودن نیست بهبودش تبسم همچو زخم صبح می‌سازد نمک سودش …

توسط محمد قاسم رحمانی

تا فلک بر باد ناکامی دهد تسکین من همچو اخگر پنبه بیرون ریخت از بالین …