ز تحقیق تناسخ نامهٔ زاهد چه میپرسی
مگر آدم بر آید تا منش گوساله بنویسم
«بیدل»
عرفای اسلامی تناسخ را به دو نوع تقسیم میکنند: تناسخ مُلکی و تناسخ ملکوتی. تناسخ نوع اول همان انتقال روح از بدنی به بدن دیگر است که آن را مردود میپندارند. امّا تناسخ ملکوتی را انتقال روح از بدن دنیوی به بدن اخروی دانسته و آنرا حق میپندارند. بیدل در این بیت از تناسخ ملکوتی زاهد یاد میکند. زاهد از نظر عرفای پارسی زبان نماد دورویی و منافقت است. یعنی ظاهر مسلمان و باطن کافر دارد. طبق نظر عرفا، بدن اخروی شخص همانند باطن دنیوی وی است. یعنی اگر انسان نیک کردار باشد، خوشچهره خواهد داشت و اگر انسان بدکردار باشد، چهرۀ زشت خواهد داشت.
حالا حقیقت تناسخ ملکوتی زاهد از نظر بیدل چگونه خواهد بود، در مصراع دوم بیان میدارد: مگر آدم برآید. این عبارت به لحن حداقلی آمده است. یعنی اگر به وی نام آدم را حداقل بنامیم، من او را گوساله خواهم نوشت. زیرا هنوز هم آن باطن زشت دنیوی اش در چهرۀ اخرویاش بازتاب مییابد. گوساله نماد زشتچهره بودن زاهد به مفهوم عرفانی آن است. مفهوم مخالف این مصراع این است، اگر چنان از اعمال زشت و درندهخویی مشبوع باشد که سزاوار انسان خطاب شدن نیز نباشد، در آن صورت شایستهگی گوسالهنویسی را نیز ندارد و مصداق این آیت قرآنی است: ” ان هم الا کالنعام بل هم اضل”.
بیدل در جایی دیگر چنین میسراید:
در مزاج اهل جهان صد تناسخ است نهان
طفل شیر اگر نخورد خون دوباره خون نشود
این بیت را بیدل به گونۀ غیرمستقیم در کتاب عرفان که مجموعهاز مثنویهای وی است چنین شرح داده است. چه بهتر که شرح بیتی را از میان خود اشعار بیدل یافت:
تا طبیعت نمیرسد بهکمال
انفعالش فتاده در دنبال
گرچه اجزای عالم اند اینها
درکات جهنم اند اینها
مقصدی هست ازین میان بهنظر
کز تلاشش جهانست زیروزبر
هریک از خود گذشتنی دارد
نفی و اثبات روشنی دارد
چون جمادی ز سنگ درگذرد
بر جهان نمو برات برد
نفی چون سرزند ز ساز نبات
حسن حیوانیش کند اثبات
از طبیعت گذشتن است اینجا
محو تحقیق گشتن است اینجا
تا بهانسان نمیرسد پی شان
آتش افتاده در رگ و پی شان
بهحصول مراد شان که رسد
جز تناسخ بداد شان که رسد
بیدل تناسخ را منزل نه بل جادهای میپندارد که از زمینهای هند گذشته است. او تناسخ را ناشی از خیالی میداند که از حیث مکان نسبی بوده و در خیال دیگران خطور نکرده است. در پایان این مثنوی خود را فارغ از این خیال میداند: علم ما را بهحکم رحمت فرد/ مبتلای خیال و وهم نکرد.
گر یقین است و گر گمان علم است
هر طرف راهبر همان علم است
اصل هر حق و باطل است یکی
جاده بسیار و منزل است یکی
منزل آنجا که واکند آغوش
جادهها گردد انتشار فروش
جاده هر گه بهخویش سردزدد
بیگمان منزلش ببرد ز دد
هرچه گل کرده طور رسم علوم
حصر آن نیست درخور مفهوم
اینهمه جاده است منزل نیست
لیک رهرو تمیز و قابل نیست
اگر این عبرت تناسخ نام
در جهان ظهور بودی عام
قوم دیگر هم از وقوع خیال
میشد آیینهدار این تمثال
زین نهال آنچه برفراشته اند
در زمینهای هند کاشته اند
ص ۲۹۱، عرفان
