احتیاج خودشناسی جوهر آیینه نیست
من اگر خود را نمیدانم تو میدانی مرا
جوهر آیینه همان قدرت و کیفیت بازتاب تمثال آدمی است. آیینه هرقدر صاف باشد به همان اندازۀ تمثال آدمی را بهتر نشان میدهد. بیدل درین بیت میان بازتاب چهره در آیینه و برداشت و دیدن آن از سوی آدم تفکیک قایل است. یعنی اگر آیینه هرقدر صاف هم باشد، هرگاه ظرفیت دیدن همه حقیقت وجودی انسان نباشد، دیگر مشکل در خود انسان است تا آیینه. یعنی برای خودشناسی فقط احتیاج به جوهر آیینه نیست.
در مصرع دوم بیدل از معرفت مطلق ذات یکتا یاد میکند که وجود آدمی منبعث از آن است و اوست که به وجود آدمی اعتبار داده است. انسان از آنجاییکه خود موجود نسبی است، خودشناسیاش نیز مطلق نیست. انسان نمیتواند به گونۀ مطلق حتا خود را بشناسد، چه رسد که ذات یکتا را بشناسد. در مصرع دوم بیدل از شناخت مطلق خداوند از آدم یاد میکند که بر تمام وجود آدمی علم و داناییاش محیط است. یعنی بیدل میخواهد بگوید اگر انسان بنابر ماهیت نسبیای که دارد خود را نمیشناسد، خطاب به خداوند میکند که وی او را به گونۀ کامل میشناسد. این خداوند است که این شناخت را دوباره به وی القا میکند. حتا در خودشناسی نیز انسان به لطف و مرحمت خداوندی نیاز است و فقط در سعی و تلاش برای پاک کردن دل نیاز نیست.
از نظر عرفا، دل را به آیینه تشبیه میکنند. یعنی عارف هرقدر دل خود را صاف هم کند باز هم به شناخت مطلق دست نمیباید و این تنها خداوند است که به هر همه چیز داناست و در امر خودشناسی نیز نیاز به لطف خداوندی است.
