دلی دارم که غیر از غنچهبودن نیست بهبودش
تبسم همچو زخم صبح میسازد نمک سودش
در این بیت بیدل از ناآرامیهای ناشی از عشق حرف میزند. او در مصرع اول، یگانه بهبود زخم دل و خاطرجمعی آن را در «غنچهبودن» میداند. «غنچهبودن» دلالت به خاطرجمعی میکند؛ زیرا گل در حالت غنچهبودن، گلبرگهای آن با هم جمع بوده و به تعبیر دیگر از هم شکسته نیستند. با تعبیر عرفانی این مصرع، میتوان گفت که تنها در وحدت با ذات یکتا است که دل آرام میشود.
مصرع دوم، دلیلی برای مضمون مصرع اول است. در این مصرع بیدل تصویر زیبای را آورده است و آن اینکه در آوان برآمدن آفتاب در صبح یک نوع سرخی نیز با خود دارد که آن را به زخم صبح تشبیه نموده است و آفتاب با روشنی که با خود میآورد گویا نمکی بر زخم صبح میپاشد و میریزد. نمکپاشی یا به تعبیر بیدل نمکسودن سر زخم، دلالت به بیشتر شدن درد و سوزش میکند.
بیدل خواسته است تبسم گل که همان باز شدن گل از غنچه است را به زخم صبح تشبیه کند که با باز شدن، گل برگها چون زخم از هم جدا میشود و ناراحتی او بیشتر شود. به تعبیر عرفانی، جلوههای ذات هستی را به تبسم که حالت گذرا دارد، تشبیه نموده است که یگان یگان وقت در دل عارف نمایان میشود و سیر نشدن از آن ، عارف را واسوخت میسازد.
جان کلام این بیت این است که در حال عرفانی که در آن عارف جلوههای ذات یکتا را مشاهدۀ درونی میکند، چون تبسم زودگذر و مؤقتی است است. این کم بودن و گذرا بودن، عارف را واسوخت میکند و بهبود زخم و سوزش دل را در غنچهبودن یا وحدت کامل با هستی مطلق میپندارد.
