استبداد از باب استفعال است. این کلمه از “ریشه «ب د د» و به معنای انفراد در هر امری و اختصاص دادن آن به خود، بدون مشارکت دیگران و تنها بر سر کاری ایستادن و بی توجهی به منع دیگران است.”
به لحاظ سیاسی-حقوقی اختصاص و انحصار کردن قدرت به خود است. قدرت امر عمومی است که ارادۀ عمومی را باید تمثیل کند. منحصر کردن قدرت به معنای غیرسیاسی کردن قدرت است. این مقدمۀ جنگ و خشونت است.
از سوی دیگر، حاکمیت از آن مردم است. به گونۀ طبیعی هرکس آزاد است و باید آزاد بماند. غریزۀ بقای آدمی انسانها را وادار میکند بقای خود را بر دیگران ترجیح دهد و به این خاطر گاهی آزادی دیگران را شاید به مخاطره بیندازد. پس جنگ و جدالهای زیاد در طول تاریخ، اکنون انسانها به این درجهای از تکامل رسیده اند که ترجیح منافع و بقای خود را تعدیل کنند و بقای خود را در بقای دیگران ببیند. یک انسان است چون دیگران است.
پس حاکمیت مردم حاصل جمع ارادههای آزاد انسانهاست که متعلق به همه است امّا به تنهایی از هیچ کس نیست. به همین دلیل هیچ فرد یا گروهی نمیتواند بدون مجرایی که خود مردم برمیگزینند، از مردم نمایندگی کند. هر باور یا حرفی که یک فرد دارد متعلق به خود وی است نه همه مردم. حاکمیت ملی ضامن بقای مردم است که در آن هر فرد بقای خود را در ارادۀ جمعی میبیند.
مردم با ارادۀ جمعی خود، ارزشها، نظام، منافع و هویت خود را تعریف میکنند. حاکمیت مردم نباید به معنای استبداد اکثریت پنداشته شود. در آن ارادۀ جمعی باید همه به گونهای خود را ببینند. حاکمیت ملی ضامن احترام به دیگراندیشی و کثرتگرایی است.
طوریکه در بالا نیز تذکر گردید، آزاد بودن و آزاد ماندن جزو حقیقت وجودی هر انسان است. همچنان حاکمیت مردم جزو حقیقت مردم یا یک ملت است. به بند کشیدن انسان و گرفتن حاکمیت مردم برخلاف حقیقت این دو امر است. بهتر است تفاوت میان واقعیت و حقیقت را در یک مثال توضیح دهم. اگر سیبی بدمزه یا متفاوت از مزهای است که قبلا خوردهایم حقیقت مزۀ سیب نیست. بل آن مزه فقط در هیأت آن سیب واقع شده است یا آن مزه واقعیت دارد. البته حقیقت مزۀ سیب نیز از تکرار کیفیت سیبهایی که خوردهایم یا از یک رابطۀ بین الاذهانی ناشی از تجربۀ دیگران، انتزاع میشود. یعنی وقتی سیبی را میبینیم به خود میگوییم چنان مزه باید داشته باشد. پس حقیقت همان انتزاع تکرار کیفیت امور واقع است. واقعیت آنچه هست و حقیقت آنچه باید باشد. تکرار بدون خلافپذیری هستها، بایدها را خلق میکند.
کما اینکه استبداد میتواند بر سرنوشت یک مردم واقع شود. امّا استبداد برخلاف حقیقت وجودی مردم است. استبداد با انحصاری کردن قدرت معنا پیدا میکند. البته میان تمرکز قانونی قدرت و انحصار قدرت باید تفکیک قایل شد. تمرکز قانونی قدرت میتواند ناشی از ارادۀ مردم باشد. امّا انحصار قدرت فراتر رفتن از آن صلاحیتهایی است که قانون و حاکمیت مردم به آن تفویض کرده است.
اصل برای مردم آزادی است مگر اینکه در قانون محدودیتی بر آن وضع شده باشد و اصل برای زمامداران عدم صلاحیت است مگر اینکه در قانون صلاحیتی برای آنها تفویض شده باشد. در استبداد برعکس این قاعده است. همه آزادی و قدرت نزد زمامداران و هیچگونه قدرت و آزادی نزد مردم است.
وقتی استبداد در یک جامعه حاکم شد، رابطۀ حقوقی-سیاسی میان مردم و زمامداران قطع میشود. استبداد میتواند به اثر گرفتن قدرت از طریق مجرایی که مردم تعیین کرده است، برقرار شود و به ارادۀ مردم تمکین نکند یا اینکه پس از انتخابات و کسب قدرت از طریق قانونی، همه نهادهایی را که ممثل حاکمیت ملی است را تعطیل و قدرت را به خود انحصار میکند. درین حالت مردم حق دارند وضعیت را به حالت حقیقی و طبیعی آن برگردانند، زیرا اصل حاکمیت مردم است و استبداد برخلاف غریزۀ بقای هر فرد است. برگشت به حالت اصلی و طبیعی امر ضروری، حیاتی و حق بشری هر انسان به گونۀ فردی یا جمعی است. به همین دلیل در مادۀ (۱) میثاق بین المللی حقوق مدنی و سیاسی این حق را چنین به رسمیت شناخته شده است: ” کلیه ملل دارای حق خودمختاری هستند. به موجب حق مزبور ملل وضع سیاسی خود را آزادانه تعیین و توسعه اقتصادی ـ اجتماعی و فرهنگی خود را آزادانه تأمین میکنند.”
