ز خویشم میبرد یاد خرام او به آن مستی
کهگل پیمانهگرداند اگر چون رنگ برگردم
بیدل از رفتار پر از ناز یار خود و یا به تعبیر عرفانی از جلوههای ذات یکتا در آیینۀ دلش یاد میکند که از خود میرود و از «من» خود تهی میشود. در مصرع دوم خیلی زیبا این حالت عرفانی – از خود رفتن- خویش را بیان نموده است. در این مصرع، حالت خود را چون پیمانهای تهی شده و غنچهای که با شکفتن، رنگهایش شکسته است، به تصویر کشیده است.
مصرع دوم، قضیۀ شرطیه است که ” گل پیمانه گرداندن” که همانا غنچهشدن گل به حیث تالی و”رنگ برگردن” به حیث مقدمه آمده است. در واقع غنچهبودن همانند پیمانهای است که گلبرگها با هم پیوسته است و وقتی میشکفد گویا این رنگها میشکند و چون می از پیمانه میریزد، چنانچه بیدل در جای دیگر چنین میگوید:
هر رنگکهگلکرد شکستن بهکمین بود
هر شیشه مچینید که سنگیست درین باغ
جان کلام اینکه از خود رفتن و منزدایی خویش را چنین بیان میکند که گویا هممانند پیمانه از می تهی شده باشد و همچون غنچهای که با شکفتن رنگهایش شکسته باشد و با آمیزش این دو تصویر میخواهد بگوید، هم ظرف (پیمانه) و هم مظروف ( رنگ) من وجودی خویش را با مشاهدۀ جلوههای آن ذات یکتا از دست داده است و آنچنان ویران و خراب شده است که برگشت به حالت اولی چنان محال است، مانند بازغنچهشدن گلی که واشده است. اگر فرض محال رنگ گل وجودش دوباره برگردد، دیگر تمام تار و پودش چون پیمانه از می مستی پر است.
