صد شکر که چون صبح نکردیم فضولی
با ما نفسی بود که بر آینه کم زد
در این بیت بیدل از نهایت عجز و شکستگی خود حرف میزند. در مصرع اول او از «فضولی صبح» یاد میکند و مقصد او از این ترکیب این است، وقتی صبح نفس میکشد، با روشنایی و پرتو آفتابی و فاتحانه خود از کرانههای جغرافیای شب میگذرد و فراتر از آنسوهای تاریکی مینوردد. در این مصرع بیدل، صد شکر میکشد که مانند صبح فضولی نکرده است، یعنی از حد خود پا فراتر نگذاشته است.
در مصرع دوم، او نهایت عجز و ناتوانی خود را به تصویر میکشد که در واقع ربط مفهومی محکم با مضمون مصرع اول دارد. معمولاً وقتی آیینه را در برابر خود قرار میدهیم، غبار گرم نفسها بر آن نقش میبندد که قدرت بازتابدهی آن را تضعیف میکند. در این مصرع بیدل میخواهد بگوید که آنقدر ناتوان و بینفس است که حتا هیچ غباری از نفسهایش در آیینه نقش نمیبندد، مانند یک انسان معدوم و نیست شده! و بیدل آن را کمزدن یا اظهار عجز کردن در برابر آیینه عنوان میکند.
بیدل در مصرع دوم کلمه «ما» را استفاده نموده است که به نحوی به من سوبژکتیف او دلالت می کند و از جانب دیگر شکل ظاهری «ما» طوری که است که الف متصل میم است، یعنی نفسهایش آنقدر ناتوان است که مانند الف میم «ما» از حد دهنش خارج نمیشود.
جان کلام اینکه، بیدل صد شکر میکشد که مانند صبح که با نفسهای گرم و روشن خود تمام شب را در خود میبلعد فضولی نکرد؛ زیرا او آنقدر ناتوان است که حتا با تفت نفسهایش آیینه را غبارآلود کرده نمیتواند و به سان یک انسان شکسته و نیست شده خود را میپندارد. البته این عجز عارف در برابر قدرت لابتناهی خداوند متعال است که خود را در برابر او نیست میپندارد.
