وحشتم گل میکند از جیب اشک بیقرار
صبح در آیینهٔ شبنم نفس دزدیده است
«بیدل»
در این بیت بیدل از وحشت خود یاد میکند. وحشتی که در حال قبض ایجاد میشود و حس تنهایی، ترس و گریز به او میدهد. در مصرع اول از گل کردن وحشت خود یاد میکند که یک تناقضنمای خیلی زیباست. گل نماد لطافت و زیبایی است و وحشت از زشتی و درشتی. این وحشت از جیب اشک بیقرار، گل میکند و جیب اشک بیقرار، دلالت بر چشم میکند؛ زیرا چشم مانند جیب باز و بسته میشود و اشک در درون آن است و بیرون میریزد. از جانب دیگر در برخی ابیات بیدل، چشم را به گل و نرگس تشبیه نموده است. چنانچه میگوید:
مشهور عالمیم به نقصان اعتبار
اظهار عیب چون گل چشم است بوی ما
حالا گل کردن وحشت با چشم، که شباهتی با گل دارد، پیوند معنایی پیدا میکند. از جانب دیگر، ناقراری اشک را به گل تشبیه کرده است. گل هم وقتی میشگفد، گلبرگهایش از هم جدا میشود. اشک نیز وقتی از چشم بیرون میریزد، هر قطرهاش از هم پراکنده میشود. پس اشک در گل چشم، گل میکند و این هم جدا شدن و فوران قطرات اشک را به گریز و وحشت تشبیه نموده است. همچنان رنگ سیاه چشم با وحشت پیوندی دارد.
در مصرع دوم، مضمون مصرع اول را با یک تصویر دیگر، بیان میکند. شبنم از تراکم بخار آب موجود در هوا، شکل میگیرد. وقتی صبح میشود، دوباره شبنم تبخیر میکند و از روی گل گم میشود. در این مصرع از نفسدزدیدن یا قید کردن نفس صبح یاد میکند که هنوز صبح نشده است و قطرههای شبنم هنوز وجود دارد.
وقتی صبح نفس میکشد، شبنم هم گم میشود. بیدل از آیینۀ شبنم یاد کرده است، آیینه با نفسکشیدن نیز پر تفت، غبارآلود و مکدر میشود و خشکشدن شبنم را با دمیدن صبح به نفسکشیدن در برابر آیینه تشبیه نموده است. اما در اینجا، صبحنشدن را به نفس دزدیدن صبح تشبیه نموده است.
پس جان گپ این است که بیدل میان خود و «هو» پردهای را میبیند که باعث شده که وحشت -حس تنهایی، ترس و گریز- در او گل کند و چشمانش پر از اشک است. او به سانی شبنمی میماند که با دمیدن و نفسهای صبح مواجه نشده است و هنوز پردۀ شب حجابی میان او و «هو» است. او در حقیقت «هو» را به صبح تشبیه نموده است که با تابیدن در او، مانند شبنم محو و گم میشود؛ اما او هنوز در تاریکی است و صبح یا «هو» از نفسکشیدن در برابر آیینۀ شبنم که همانا آیینۀ دلش است، تأخیر نموده است. شبنم از هواست و با نفسکشیدن صبح، شبنم به هوا برمیگردد به اصل خود. پناه گرفتن شبنم بر گل، مؤقتی و گذرا است. او از هواست و به هوا باید برگردد. هوای بیرنگ وحدت.
